تبليغاتX
سفرنامه قشقایی

سفرنامه قشقایی

* سفر نامه قشقایی * یالان خان=چاخان خان * یالان اوغلو=چاخان پسر * یالانچی بانو=چاخان بانو *

ادامه سفرنامه حاج یالان خان به مریخ


... با چشمای خودم می دیدم که مسعود خان به جرم پاکی مجازات شد. سر مسعود خان از تن جدا بود و چشماش به من زل زده بود. از خجالت نمی تونستم بهش نگاه کنم. سرم رو زیر انداختم. من هم یکی از اونها شده بودم، یکی از اعضای بویوگ خان. درسته که توان مبارزه نداشتم. درسته که منتظر یه فرصت بودم تا به داد مسیح خان برسم اما به هر حال الان من هم یکی از اونها بودم ...

... قصه ی پیوستن اجباری من به حزب بویوگ خان، قصه ای تلخ اما قصه ی همیشگی تاریخ بود ...

 ... یک نفر در کلاس رو زد و وارد کلاس شد. من و دانش آموزان از جا بلند شدیم. مدیر  مدرسه لبخندی معنادار به من زد و گفت "حاج یالان خان، سخن رو کوتاه کن". «توی این بچه ها افرادی هستند که اگه فرصتی گیرشون بیاد کارهایی انجام خواهند داد که دیگه کسی ضحاک، هیتلر و بویوگ خان رو لعنت نکنه. اندک بچه هایی هم هستند که پا جای پای فریدون فرخ و مسیح خان خواهند گذاشت. تلاش تو ثمر چندانی نخواهد داشت. تاریخ همیشه تکرار خواهد شد. بویوگ خان، مسیح خان و دوستانشون در ذهن تاریخ به نبردشون ادامه خواهند داد» ...

 

... یه نگاه به مدیر داشتم و یه نگاه به دانش آموزانی که منتظر بودند تا ادامه داستان رو بشنوند. چند قدمی به سمت پنجره کلاس رفتم. «می دونید بچه ها مدیرتون راست می گه. خیلی از شماها که امروز به بویوگ خان لعن و نفرین می فرستید، ممکنه در اثر یه اتفاق و یا غفلت در مسیری بیفتید که  از شما کسی بسازه که بویوگ خان هم به خباثت شما رشک ببره. اما عزیزان من، نگرانی اصلی من از بابت شماها نیست. من نگران کودکانی هستم که در مکتب بویوگ خانی پرورونده می شن. اونهایی که حتی نمی دونن زیر بیرق چه کسی زندگی می کنن. اونهایی که با این تفکر بزرگ می شن که پاکترین خان بویوگ خان، بهترین حزب  قلی خان، و بهترین انسان ها افراد بویوگ خان هستند. من نگران نسلی هستم که نئوخان ها جهل را از کودکی در اونها نهادینه می کنند »...

 

... مدیر مدرسه، من و دانش آموزان ساکت بودیم. صدای زنگ مدرسه به گوش رسید ...

 

پایان

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 1:44  توسط حاج یالان خان  | 


ادامه سفرنامه حاج یالان خان به مریخ


... از وقتی که من و یالانچی بانو پیش یالان اوغلو اومده بودیم، خیلی نگذشته بود. هنوز جای ضربه هایی که نگهبانهای زندان بهم زده بودند درد می کرد. در کنار هم آرامش غریبی بهم دست داده بود اما یک لحظه هم نمی تونستم مسیح خان رو فراموش کنم. اون الان هنوز توی اون زندان لعنتی و تاریکه. می تونستم رنج هایی که توی زندان کشیدم رو فراموش کنم اما نمی تونستم چهره زندانی هایی رو که موقع آزاد شدنم به من زل زده بودند رو فراموش کنم. نمی تونستم صداقت مسیح خان رو فراموش کنم. نمی تونستم آزاد باشم و اونها در بند باشند. از صدای پیشخدمت که می گفت «اتاق شما آماده شد»، به خودم اومدم. به سمت اتاق رفتم. تمام ماجرایی که یالان اوغلو برام روایت کرده بود تو ذهنم زنده بود. به راستی اگه "قلی قلی" ها اینقدر قدرت داشتند که می تونستن در مقابل بویوگ خان بایستند، پس چرا با ظلم هایی که بویوگ خان می کرد، مخالفت نمی کردن؟. یا اگه بویوگ خان و "قلی قلی" ها هر دوتاشون از نمایندگان امام قلی خان هستن، پس چرا با هم مخالفن؟. یا چرا وقتی قدرت اینو دارن که بویوگ خان  رو تحت فشار بذارن پس چرا خودشون قدرت رو توی مریخ به دست نمی گیرن؟ چرا "قلی قلی" ها حتی در خیلی از موارد پیش مردم بویگ خان رو تأیید می کنن؟...

 

... زندگی توی قصر با یاد دوستانی که توی زندان بودند، چندان خوشایند نبود. هر روز صبح بعد از مراسم دعای مسخره ای که به اجبار باید برای سلامتی بویوگ خان و" قلی اعظم" (رییس "قلی قلی" ها) و امام قلی خان می خوندم، به یک گوشه خلوت قصر پناه می بردم. آه، در زندان خیلی خوشبخت بودم. نه اجباری به مراسم اجباری داشتم نه نیازی به پیشخدمت. نه از این که "قلی قلی" ها متوجه نقشه یالان اوغلو بشن واهمه داشتم نه از این که بویوگ خان برای تضعیف "قلی قلی" ها، یالان اوغلو رو نابود کنه. تو زندان به فکر آزادی بودم. امید شیرینی بودم. حالا اما باید به انتظار لو رفتن، زندانی شدن  و کشته شدن باشم. انتظاری تلخ و دراز. یاد نقشه مسیح خان برای فرار از زندان افتادم. چقدر به پیروزی امیدوار بود. مطمئناًٌ به خاطر نبود من اون نقشه هم منتفی شده. شیر خان و محمد خان هم که از اولش به من اعتماد نداشتند، حتماً الان پیش خودشون برام هزار و یک داستان خیانت ساختن ...

 

... مردم دسته به دسته به سمت مقر فرماندهی بوبوگ خان می رفتند. بیشتر مردم لباس یک فرمی داشتند. چهره ها هم کم و بیش به هم شبیه بود. یالان اوغلو و من سوار بر درشکه ای مشکی رنگ به سمت محل مجازات مسعود خان می رفتیم. مسعود خان رو ندیده بودم امّا به خوبی می­شناختم. توی زندان، مسیح خان روی اون خیلی حساب می کرد. همیشه به دنبال راهی برای ایجاد ارتباط با مسعود خان بود تا بتونه با کمک اون از زندان فرار کنه. امروز مسعود خان رو برای اعدام به مقر فرماندهی بویگ خان آورده بودند. دلیر خان سردار ارشد جنگی بویوگ خان به خاطر دستگیری مسعود خان به لقب  "قلی" مفتخر شده بود. لقبی که "قلی اعظم" رییس "قلی قلی" ها اختیار اعطا و ارتقا و ترفیع و تنزیل و بازپسگیری اون رو داشت. دلیر خان که دیگه دلیر قلی خان شده بود، مسئول اجرای مراسم اعدام مسعود خان بود. مسعود خان در آخرین جنگی که بین نیروهای متحد و سپاه دلیر خان اتفاق افتاده بود، تمامی یارانش رو از دست داده و خودش هم اسیر دلیر خان شده بود. یکی از سربازای دلیر خان که جاسوس قلی اعظم بود، نحوه شکست مسعود خان رو به هیئت مرکزی "قلی قلی" ها که یالان اوغلو هم جزیی از اونها بود، گزارش کرده بود. دلیر خان با 3000 سرباز جنگی به جنگ مسعود خانی رفته بود که تمامی اطرافیانش کمتر از 1000 نفر بودند.  گویا جنگ سختی بوده که بیش از 5 روز طول کشیده. بعد از 5 روز هر دو طرف درگیر با توجه به خساراتی که متحمل شده بوده اند متمایل به عقب نشینی بودند. دلیر خان هم هیچ امیدی به پیروزی نداشته اما یک اتفاق باعث شده بود که دلیرخان، مسعود خان رو دست بسته در مقابل ببینه. یکی از نزدیکان مسعود خان به نام مهدی کوچول به ازای امان نامه خود و خانواده اش، مسعود خان رو فریب داده و دست بسته پیش دلیر خان آورده بود ...

 

... صدای طبل گوشام رو داغون می کرد. صدای هلهله جیغ مانند زنها، صدای فریاد خشم آگین مردها و صدای خنده ها و گریه های بچه ها نمی ذاشت که لحظه ای تمرکز کنم. مسعود خان رو از اون فاصله به سختی می دیدم. مردی بلند قد، با موهایی مشکی و با صورتی سبزه. با ناامیدی داشت مردم رو نگاه می کرد. هر از چند گاهی از ضعف انرژی، سرش سنگینی می کرد و از اختیارش خارج می شد و ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 18:43  توسط حاج یالان خان  | 

ادامه سفرنامه حاج یالان خان به مریخ

... یالان اوغلو قصه نجات یافتنش رو با صدایی آهسته می گفت. گویی واهمه داشت  که دوباره گرفتار شه. به من نگاهی کرد و لبخندی زد و داستان رهاییش رو ادامه داد « ... وقتی که از خواب بیدار شدم نگام خیره بود به نگهبانی که کنارم خواب بود. نمی دونستم کجا هستم و از کی. یک لحظه خنده ام گرفت. چرا همیشه نگهبان ها و زندان بان ها خوابند. یا چرا زندانی ها بیدارند. شایدم بیدارها زندانی اند. به هیکل درشت نگهبان نگاه کردم. شبیه هیکل قهرمانان افسانه ای بود. توی اون نور ضعیف جوان رشیدی به نظر می رسید. تازه یاد اتفاقاتی که برام افتاده بود، یادش تو ذهنم تداعی می شد. زندانی هایی که با من بودند، دلیر خان، نازبانو و قصه ی اون دارویی که منو نجات داده بود. چه دلیلی داشت که نازبانو منو نجات داد بده؟!. نکنه نقشه ی تازه ای باشه. چی به سر جسد زندانی های جوانی افتاد که تا چندی پیش منم جزیی از اونها بودم. امیدوار بودم مردمی که جز مریخ دنیایی و جز بویوگ خان خانی رو نمی شناختند جسد اونها رو به تباهی نکشونده باشند ... »

 

«... صدای پای چند نفر که به اتاقی که من در اون بودم نزدیک می شدند رو داشتم می شندیم. وجودم از ترس لبریز بود. دستام می لرزید. خواستم بلند شم. بی فایده بود. دستام به تخت بسته شده بود. صدای قلبم رو میشنیدم. انگار قلبم جلو گوشم اومده بود. در باز شد. نگهبان خوابیده از جا پرید. از نوری که وارد اتاق شد چهره نازبانو رو تشخیص دادم. به نگهبان من و به سربازهایی که باهاش بودن گفت که از اتاق برن بیرون. به تخت نزدیک شد سرش رو خم کرد  به سمت گوشم. «من باید سریع برگردم. فرصتی ندارم. خوب گوش کن. یه راه بیشتر نداری که زنده بمونی. چند دقیقه بعد نمایندگان "قلی قلی" ها میان برای بردنت به سلول انفرادی تا برای مراسم تطهیر سال بعد در اختیارشون باشی. وقتی اومدن خودتو به خواب بزن و  بعد یه هو شروع می کنی با صدای بلند داد می زنی "امام قلی خان؛ امام قلی خان". بعد چشماتو باز می کنی و می گی که امام قلی خان رو توی خواب دیدی که سفارش می کرد «سعادت مردم مریخ در گرو اطاعت از "قلی قلی" هاست.» به این ترتیب اونها به خاطر رقابتی که با بویوگ خان دارند، تو رو به عنوان شاهد زنده ای که چنین پیامی رو از امام قلی خان آورده نگهداری خواهند کرد و ممکن است علاوه بر اینکه از قربانی کردن تو چشم پوشی بکنند، به مقام بالایی هم برسی» من گفتم ولی من که چنین چیزی تو خواب ندیدم. اگه بپرسن امام قلی خان چه شکلی بود. چی باید جواب بدم. نازبانو که داشت به سمت در می رفت گفت «نگران نباش چون کسی امام قلی خان رو تا حالا ندیده هر چی تو بگی همه باور می کنن. ولی حتما بگو که بلند قد بود و کلاه قرمزی به سر داشت.» خیلی سریع از در خارج شد. من هنوز متوجه قضیه نشده بودم ...

«... هنوز گیج بودم که دیدم چند نفر دارن به اتاق نزدیک می شن. از ترس نمی تونستم چشمام رو رو هم بذارم. خودم رو جمع و جور کردم. چشمام رو به زحمت بسته بودم اما ترس از بدنم دور نمی شد. صدای در اتاق اومد. حس کردم که باید 4 تا 5 نفر باشند. صدای بسته شدن در رو شنیدم. چشمام رو بازکردم و با صدایی که داشت حنجره ام رو پاره می کرد داد زدم «بویگ خان، بویگ خان». سرم رو از تخت بالا آورده بودم. دیدم که با تعجب زل زدند به من. متوجه اشتباهی که کردن بودم  شدم. من باید داد می زدم امام قلی خان نه بویوگ خان. این حافظه منم که همیشه کار دستم داده. به کسی که جلوتر از همه ایستاده بود نگاه کردم و گفتم بویگ خان کجاست. سریع منو ببرید پیش اون. من امام قلی خان رو تو خواب دیدم. امام قلی خان مدام سفارش می کردند  که به مردم مریخ و به بویگ خان بگم که «تنها راه سعادت مردم مریخ در گرو اطاعت از "قلی قلی" هاست.» ...

 

... «امیدی به این که "قلی قلی " ها حرفامو باور کنن نداشتم. مظلومانه به اونها نگاه می کردم. با هم به مشورت کوتاهی کردند. وقتی به سمت من برگشتند. رییس اونها به نگهبان دستور داد که دستای منو باز کنه ... »

قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 13:53  توسط حاج یالان خان  | 

«ادامه سفرنامه یالان خان به مریخ»

... یالان اوغلو شروع کرد که مراسم روز تطهیر رو برام روایت کنه. چشماش باز بود، پلک نمی زد: «ما رو به دستور بویوگ خان از جا بلند کردند. دلیر خان که فرمانده گارد سلطنتی بود با بیست سرباز ما رو به سمت اجرای برنامه هدایت کرد. پاهامون از ترس راه نمی رفتند ولی پشت سرمون سربازا با دسته شمشیر ما رو به جلو هدایت می کردند. ما رو به سمت برج کاخ بردند. مردم اطراف ما با فحش و ناسزا ما رو بدرقه می کردند. من و سایر زندانی ها گیج و پریشان بودیم. بویوگ خان روبروی برج روی یه سکوی بزرگ نشسته بود و لبخندی شیطانی به لب داشت. 

از پله های باریک برج بالا می رفتیم که یه هو دیدم نازبانو از راهروی کناری پله ها اومد بیرون و دلیر خان رو نگهداشت. یه چیزایی به دلیر خان گفت که نشنیدم ولی دلیر خان سرخ شده بود و التماس می کرد. نمی دونم چی بینشون گذشت. دلیر خان به سربازا دستور داد بقیه زندانی ها رو ببرند بالای برج و من رو نگهداشت. ترسم دوچندان شد. به نازبانو سلام دادم. دلیر خان از ما دور شد. نازبانو گفت اگه می خوای زنده بمونی اینهایی که بهت می گم رو خوب گوش کن. بالای برج که رسیدید. سربازا یکی یکی شماها رو به پایین برج پرت خواهند کرد. تنها راهی که داری اینه که این دارویی که بهت می دم رو بخوری. چون طبق قانون نمی تونن وقتی که بی هوشی تو رو بندازن پایین. یه روز طول می کشه که به هوش بیای. اون وقت دیگه چون تو رو "قلی قلی" ها برای مراسم روز تطهیر انتخاب کردن، تا سال بعد مجبورند تو رو زنده نگهدارن. گفتم  "قلی قلی"  ها دیگه کی هستن؟ . مگه اینجا قانون هم داره؟. گفت سریع برو بالا فعلاً وقت این حرفا نیست. بعدها فهمیدم این که آدمای بیهوش رو از برج پایین نمی ندازند به خاطر اینه که طبق آیین مراسم باید صدای ناله و فریاد مجرم باید به گوش همه برسه. "قلی قلی"ها هم مشاوررین بویوگ خان هستند که می گفتند امام قلی خان ایخانی برای مشاوره بویگ و اجرای مراسم های آیینی اونها رو به نمایندگی از خودش فرستاده. من فکر همه جور مجازاتی رو می کردم جز پرت شدن از بالای برج. پاهام چسبیده بودن به پله ها. نمی تونستم تکون بخورم. نازبانو گفت دهنت رو باز کن. من گیج بودم. دهنم رو باز کرد و دارو رو گذاشت توی دهنم. تلخ بود. گفت خواهش می کنم برو بالا. الان متوجه غیبتت می شن. ولی من توان حرکت نداشتم. زل زده بودم به نازبانو. دلیر خان از پله ها اومد پایین. دستمو گرفت و کشان کشان من رو به بالای برج برد.» ...



 ... «صدای فریاد مردم داشت گوشام رو کر می کرد. به سمت پایین برج به بویگ خان نگاه کردم. اداهای خاصی در می آورد، شبیه گریه کردن. نگاهی به مرد کوتاه قد کناریش انداختم. داشت می خندید و داد می کشید. نگاهی به مردم کردم. یه عده ای که به جایگاه بویوگ خان نزدیک بودند مثله این که جایی از بدنشون زخم شدید یا پارگی شدیدی پیدا کرده باشه، فریاد می زدن. مات و مبهوت بودم. به زندانی های کنار دستی ام نگاه کردم. همشون جوون بودن. جوونترین های زندان رو برای مراسم انتخاب کرده بودند. از ترس و گرسنگی رنگشون زرد بود ولی نمی دونستن قراره چی به سرشون بیاد. دلیر خان با ریش و سبیل های مشکی و پرپشت دستور داد پای هر زندانی یه زنجیر خیلی کلف با دو تا وزنه آهنی به ببندند. دلیر خان به گوشه بام برج رفت و فریاد زد: «امروز به یمن سالروز استقرار آزادی و آزادگی، صلح و عدالت بر روی مریخ و به مناسبت پاکسازی این سیاره مقدس از ظالمان و بی خردان دون مایه مراسم تطهیر را اجرا می کنیم. صدای فریاد ها بلندتر شد. دلیر خان ادامه داد «من دلیر خان، فرزند و خادم کوچک بویوگ خان، امیدوارم که روح امام قلی خان که به یقین در این مکان مقدس نظاره گرماست، این خدمت ناچیز را از ما بپذیرد. این چند نفر جوان بیخرد منحرف الاندیشه، به نیت پاکی مریخ، سیاره پاکان، از بالای برج عدالت به پایین پرت خواهند شد». صدای فریاد ها هر لحظه بیشتر می شد. زندانی ها تکانی به زنجیرها و وزنه های پاهایشان دادند. بی فایده بود. با فریادی ناله وار به هم نگاه می کردند. مات و مبهوت، از ترس می لرزیدم. «نکنه دارو اثر نکنه». نفر اول رو دلیر خان و یه سرباز دیگه به لبه ی برج بردند. مردم هلهله می کردند. زندانی جوان پایین برج رو که دید سرش رو به عقب برگردوند. چشماش رو بسته بود اما می تونستم از حالت ابروهاش رنج و ترسی که داشت رو احساس کنم. دلیر خان با دو تا کف دست زندانی رو حل داد. صدای دلخراشی به گوشم رسید. سرم سنگین شد. چشمام سیاهی رفتند» ...

... یالان اوغلو سرش رو انداخته بود پایین. سرش رو بالا آورد و ادامه داد :«وقتی به هوش اومدم هنوز ترس تو وجودم بودم. روی یه تخت من رو بسته بودند. شب بود. توی نور ضعیفی که چراغ اتاق داشت دیدم یه زندان بان کنارم به خواب رفته » ...

   قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 22:41  توسط حاج یالان خان  | 

«ادامه سفرنامه حاج یالان خان به مریخ»

(این قسمت تلخیص شده است)

 

... یالان اوغلو روبروی من نشست. دستاش را به هم حلقه کرد و نشست تا داستان سخنرانی بویگ خان رو روایت کنه.  «بویوگ خان، سرش رو بالا آورد و رو به مردم گفت: سلام بر شما سلحشور مردان و زنان، سلام بر شما آزادگان تاریخ، سلام بر شما بزرگ مردان مریخ. من مفتخرم که امروز در سالروز استقرار صلح و آزادی بر روی مریخ با شما عزیزانم، با شما فرهیختگان، سخن می گویم. امروز به یمن تلاش های شبانه روزی من و سایر خدمتگزاران صدیق شما شاهد پیشرفت و سربلندی در این سیاره پاک هستیم ....

............................................................................................................................

 ... یالان اوغلو ادامه داد  «بعد از مکثی معنادار بویوگ خان گفت که عزیزان من، ای ملت سرافراز مریخ، من به شما این خبر مسرت بخش را می دهم که امروز به رسم دیرین، مراسم تطهیر را برای پاکسازی این سیاره زیبا انجام خواهیم داد» ...

   قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 16:22  توسط حاج یالان خان  | 

              "ادامه سفرنامه حاج یالان خان قشقایی به مریخ"

... یالان اوغلو روبروی من و یالانچی بانو نشست و ادامه داد: «فرنگیس دامن بلند خود را کمی بالا گرفت و به سمت ما آمد. دلیر خان تعظیمی کرد و سلامی داد. فرنگیس نگاهی به ما چند نفر انداخت. رو به دلیر خان گفت « سردار، این زندانی ها رو برای چی به اینجا آوردید ؟». دلیر خان گفت «فرنگیس خانم اینها را برای مراسم تطهیر انتخاب کردم. بویوگ خان دستور داده اند که فردا به مناسبت سالروز استقرار آزادی و عدالت بر روی مریخ جشن تطهیر رو برگزار کنیم.» چهره فرنگیس خانم به غم آمیخت. نگاهش رو به سمت ما کرد. به تک تک ما نگاه کرد. توی اون تاریکی به سختی تونستم ببینم که تو نگاهش غم و حسرت سنگینی می کنه. از اون خنده های چند لحظه پیش خبری نبود. نازبانو که تازه به فرنگیس اضافه شده بود به دلیر خان گفت خیلی وقته ندیدمت دلیر خان. دلیر خان خودش رو جمع و جور کرد و گفت من توی جبهه غربی بودم. نازبانو لبخندی شیطنت آمیز زد و ادامه داد من یقین دارم که شما با پیروزی برگشته تاید. دلیر خان با من و من جواب داد بله البته خیلی تلفات داشتیم. نازبانو نگاهی حقارت آمیز به ما کرد و دست فرنگیس رو گرفت. لحظاتی بعد دوتایی توی تاریکی باغ گم شدن»...

 ... یالان اوغلو لحظه ای سکوت کرد. من نمی تونستم بیشتر صبر کنم. گفتم پسرم بعدش چه اتفاقی افتاد. یالان اوغلو سرش رو بالا آورد وادامه داد «زندان بان ها برای گذروندن شب ما به انباری قصر بردند. فکر مراسم تطهیر فردا و چهره غم آگین شده ی فرنگیس یک لحظه من رو تنها نگذاشت. نگاهی به دوستای خسته ام انداختم. خواب رفته بودند. آسوده از فکر مراسم تطهیر. من کمی جا به جا شده و تکیه ام رو به گونی پشت سر دادم. یاد شماها بودم. تقلا کردم که دستبندم رو بشکنم و به دنبال شما بگردم. اما آرزو و تلاش من بیهوده بود. خسته بودم. به گوشه شکسته سقف انبار نگاه کردم. یه ستاره پر نور از لابه لای سوراخ سقف دیده می شد. با خودم گفتم ای کاش به جای این ستاره ماه رو می دیدم. به فکر خودم خنده ام گرفت. از اینجا که نمی شه ماه رو دید. نمی دونم کی خوابیده بودم. صدایی خشن بیدارم کرد. «بلند شید. مراسم داره شروع می شه». ما رو به محوطه قصر بزرگ بویگ خان، محل اجرای مراسم، بردند. بویگ خان بالاتر از همه، روی سکوی سخنرانی، روی یه صندلی نشسته بود. توی دست راستش یه شمشیر و توی دست چپش یه کتاب دیده می شد. افراد زیادی توی محوطه قصر جمع شده بودند. اطراف مردم، نگهبونهای بویگ خان سر پا ایستاده بودند. این وضعیت من رو یاد صحنه ای از کودکی می انداخت. اون وقتا توی ایل وقتی صاحبان گوسفندها می خواستند که بلایی به سر گوسفندها بیارن همین وضعیت رو می شد دید. چوپان ها اطراف گوسفندها را محاصره می کردند و مراسم هایی مشابه مراسم شیردوشی آغاز می شد. اون موقع ها چوپان ها سنگ دل ترین آدمهایی بودند که می شناختم چون بزغاله ها و بره ها رو از بزها و میش ها و بز ها و میش ها رو از پازن ها و قوچ ها جدا می کردند. اما حالا نظرم عوض شده بود. به هر حال چوپان ها از گوسفندا در مقابل حمله گرگها نگهداری می کردند و شیردوشی از گوسفندها هم به حدی نبود که بزغاله ها و بره ها گرسنگی بکشن. نگاهی به بویوگ خان انداختم. ساکت بود. خیلی مظلوم به نظر می اومد. سرش رو زیر انداخته بود. انگار نه انگار که این بویوگ خان اون کسی بود که روز اول من و پدر باهاش مواجه شده بودیم. در قسمت چپ محل سخنرانی فرد کوتاه قدی با چهره ای خشمگین داشت اشعاری که مشخص بود تازه اونا رو سر هم کرده  رو می خوند. من مفهومشون رو نمی دونستم. با فریادهای بی مفهومش مردم احساسات عجیب و غریبی رو نشون می دادن. خنده ها و گریه هایی پی در پی و با صدای بلند. گیج و مبهوت بودم. مرد کوتاه قد نگاهی به بویگ خان انداخت و گفت «خان خان ها، بزرگ بزرگ ها، منجی مریخ، بویگ خان مریخی سخنرانی شون رو آغاز می کنن» ...

 ... وقتی حرف یالان اوغلو به سخنرانی بویوگ خان رسید. بی اختیار یاد مسیح خان افتادم. توی زندان سر هر موضوعی می شد با مسیح خان گپ زد الا سخنرانی بویگ خان. اسم سخنرانی بویگ خان که می اومد چهره اش تو هم می رفت. از خشم سرخ می شد. توی چشماش خون جمع می شد. دستش رو گره می کرد. خلاصه از کوره در می رفت. توی زندان کسی جرات نمی کرد که پیش مسیح خان در مورد سخنرانی بویگ خان حرفی بزنه. و البته من یک بار از این قضیه سوء استفاده کردم چون می دونستم بویوگ خان در هیچ موردی به من خرده نمی گیره. بی دلیل و بی جهت اون من رو باور داشت. اون دفعه توی بحث های روزانه باز جلوی زبون تیز مسیح خان کم آورده بودم، با شیطنتی بچه گانه گفتم مسیح خان شما این تیز زبانی رو از کجا یاد گرفتید؟ از سخنرانی بویگ خان  ؟!. مسیح سرخ شد. چیزی نگفت. بلند شد و به سمت دیواره دالان (زندان بویوگ خان) رفت. چهره اش دیده نمی شد، اما بی گمان جمع بندی علاقه ای که به من داشت و انزجاری که از شوخی من داشت بسیار دشوار بود. یادمه چند روز طول کشید تا دوباره تونستم توی چشماش نگاه کنم. حالا یالان اوغلو می خواست یکی از سخنرانی های بویوگ خان رو برای روایت کنه ...

 ... یالان اوغلو از جاش بلند شد. چرخی زد و از جام روی میز جرعه ای نوشید ...

  قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *            

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 10:19  توسط حاج یالان خان  | 

"ادامه سفرنامه حاج یالان خان قشقایی به مریخ"

... یالان اوغلو با چشمانی که از شادی برق می زد به من نگاه می کرد. از خوشحالی زبونم بند اومده بود. از روی صندلی بلند شدم. دستاش رو گرفتم و بازوهاش رو لمس کردم. اون دیگه بخشی از یک خیال شیرین در خوابی موهوم توی زندان تاریک نبود. نگاهی به چشمای سیاهش انداختم. گفتم «عزیز اوغولوم»، گفت «بابا جان». همدیگه رو بغل کردیم. از گونه هاش بوسیدم. اون هم همین طور. خم شد و دستم رو گرفت. دستام رو بوسید. بهم نگاهی انداخت و لبخندی زد.

     - پسرم خیلی نگرانت بودم. اینجا چه اتفاقی افتاده؟

     - من هم خیلی نگران شما و مادر بودم. اینجا بودنم هم قصه اش طولانیه.

     - از مادرت خبری نداری؟

      - نگران نباشید. ایشون هم جاشون خوبه. الان می یان اینجا.

  ... از خوشحالی نمی تونستم چیزی بگم. انگار ما از مهلکه نجات پیدا کرده بودیم ...

... دالان تنگ و تاریک بعد از احضار من دوباره رنگ و بوی ناامیدی، بی اعتمادی و نفاق به خودش گرفته بود. شیر خان نگاهی به جمع انداخت و با کنایه به مسیح خان گفت «این هم از این آقایی که اینقد تعریفش رو می کردی». سکوتی کرد و ادامه داد «از همون اولش هم نباید بهش اعتماد می کردیم. اون اصلا از ما نبود. اون چطور می تونست به ما وفادار باشه در حالی که ذره ای از دردهایی که ما کشیدیم رو نکشیده بود. اون نه جزو جنگجوهای آزادی خواه بود و نه جزو آزادی خواهان جنگ گریز. از همه اینها گذشته از اسمش مشخص بود که وجودی سراسر دروغ و نیرنگ داره. اون الان همه نقشه های ما رو می دونه. اگه بویوگ خان از قصد ما برای شورش و فرار از زندان آگاه بشه، همه ما رو می کشه. تازه ممکنه برای شکنجه بیشتر ما رو وادار کنه که هر روز پای سخنرانی های روزانه اون بشینیم.» مسیح خان که تا این لحظه حرفی نزده بود، داد زد «بسه دیگه، من حاضرم بمیرم ولی پای سخنرانی های احمقانه این آقا ننشینم». هیبت مسیح خان باعث شد شیر خان بحثش رو قطع کنه. محمد خان و حیدر علی خان هم نگاهی به شیر خان انداختند و با اشاره اون رو به سکوت دعوت کردند ...

... صدای پای یالانچی بانو رو که داشت از توی ایوان کاخی که ما توی اون بودیم به سمت ما می دوید رو شنیدم. قلبم لحظه ای ایستاد و بعد با سرعتی فرسایشی خون رو به رگهای من دووند. با هیجان به سمت درب کاخ دویدم. در آخرین لحظه ای که می خواستم از درب کاخ خارج بشم پای چپم به لبه قالی گیر کرد، نزدیک بود که جلوی در پهن شم روی زمین. با همین حالت بی تعادل به سرعت از درب کاخ خارج شدم. دستام رو باز کردم. بانو سرش رو گذاشت رو سینه ام و شروع کرد به گریه کردن. موهاش رو نوازش کردم و گفتم گریه نکن الان دیگه پیش هم هستیم. لحظه ای سرش رو بالا آورد و نفسی خیس کشید. سرش رو روی شونه ام گذاشت و دستاش رو دورم حلقه کرد. چقد دلم برای بوی موهای بانو تنگ شده بود ...

... یالان اوغلو به خدمتکارهای توی قصر گفت که ما رو تنها بذارن و ما رو دعوت کرد که بنشینیم. من نگاهی به اون انداختم و منتظر موندم تا داستان این قصر و خدمتکارها رو بشنوم. یالان اوغلو به سمت پنجره ای که در پشت سر ما قرار داشت رفت، پنجره رو بست و پرده های فیروزه ای رنگ رو کشید. «بابا جان من از روزی که شما و مادر در زندان بودید به دنبال راهی بودم که بتونم شما رو به اینجا بیارم. ببخشید که تا حالا طول کشید. روزی که زندانی ها رو از سلول های انفرادی به دالان می بردند. دلیر خان فرمانده نگهبان های بویوگ خان به نگهبان ها دستور داد تا از بین زندانی ها، چند جوان رو برای فرستادن به قصر بویوگ خان انتخاب کنند. دلیر خان من رو به همراه پنج نفر دیگه با دستبند به قصر بویوگ خان آوورد. وقتی وارد قصر شدیم بویوگ خان در حال برگزاری یک میهمانی تشریفاتی بزرگ بود. ما رو به گوشه ای از حیاط قصر هدایت کردند. ... نازبانو و فرنگیس با خنده های مستانه به سمت ما نزدیک شدند» ...

  قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *       

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 12:53  توسط حاج یالان خان  | 

  "ادامه سفرنامه حاج یالان خان قشقایی به مریخ"


... بر دست راستم تکیه زدم و به سختی بلند شدم. از بین سربازهای شکنجه گر فقط یک نفر توی سلول من بود. چنان بی رنگ به من نگاه می کرد که خودم هم باورم می شد که وجود پررنگی ندارم. نگاهی به باتوم توی دستاش انداختم. نگاهی به خنجری که به پهلو داشت. از روزی که سربازها متوجه تجمع ما توی دالان شده بودند، هر چند وقت یه بار ما رو به سلول های انفرادی می بردند. چشمام سیاهی رفتند. دوباره از هوش رفتم ...

 

... مسیح خان نگاهی به من انداخت و گفت دیگه به کسی اعتماد ندارم. حق با مسیح بود. لحظاتی سکوت کردم. گفتم مسیح خان می دونم که افراد تحملشون تموم شده و سربازها تونستن بین بچه ها نفوذ کنن ولی ما راهی به جز اعتماد به همدیگه نداریم. مسیح به فکر فرو رفت. شیر خان گفت مسیح خان به تنهایی نمی تونیم از اینجا خارج شیم. باید از مسعود خان و مجید خان کمک بگیریم. مسیح نگاهی به شیر خان انداخت و گفت معلوم نیست اونها هنوز زنده باشن. حداقل یک سالی می شه که از گروه اونا کسی رو به زندان نفرستادن و ما خبری از اونا نداریم. شیر خان گفت من به مجید خان ایمان دارم. اون حتماً زنده است. اون داره به دنبال راهی برای نجات ما می گرده. کافیه که ما به اون جای دالان رو اطلاع بدیم. بعد می تونیم خودمون از دالان عملیات رو شروع کنیم و اونها هم از بیرون دالان حمله کنن. مسیح خان چیزی نگفت ...

 

...  سردسته نگهبانای دالان وارد شد و فریاد زد "جناب حاج یالان خان تشریف بیاورید جلو". با ترس و تعجب از جام بلند شدم. شیر خان نگاهی معنادار به من انداخت. نگاهش شبیه نگاه هایی بود که به خبرچین های دالان می انداختیم. مسیح خان سرش رو پایین انداخته بود. با این لحنی که نگهبان من رو صدا کرد تقریباً همه ی زندانی ها فکر کردند که من هم به جرگه خود فروش ها اضافه شده ام. خودم هم لحظه ای به خودم شک کردم. نکنه در بین لحظات هوشیاری و بی هوشی شکنجه حرف هایی رو از عملیات دالان زده بودم. به سمت در دالان رفتم. پاهام می لرزید ...

 

... دختری با موهایی بلند با انگشتانی کشیده و با لباسی صورتی یک جام پر از نوشیدنی قرمز رنگ برای من آورد. دو دختر بادبزن به دست در کنار صندلی من بودند. روی میز دسته گلی قشنگ بود. گلهایی شبیه گل نرگس. از روزی که زمین به مریخ حرکت کرده بودیم، گل ندیده بود. قبل از جام دستم به سمت دسته ی گل رفت. درست حدس زده بودم اون گلها طبیعی نبودند. قصری که من رو به داخل اون آورده بودند، ستون هایی بلند و سفید رنگ داشت. سقف آیینه کاری شده و دیوارهای نقاشی شده. نقاشی هایی از حرکت ایل. شترهایی با جهازهای رنگارنگ. اسب هایی که دامن های رنگارنگ زنهای ایل روی اونها موج می زد. سگی که در آخرین بخش دیوار با احساس رضایتی عجیب به دنبال ایل حرکت می کرد. نگاهی به قالی های فرش شده انداختم. قالی هایی با نقش­های ناظم، بته قباد خانی، وزير مخصوص، ماهي‌درهم. اینجا گویی مرکز فرماندهی قشقایی بود. با خودم گفتم اینجا باید قصر بویوگ خان باشه. ولی بویوگ خانی که من دیده بودم شبیه کسانی نبود که به ایل و آیینه و ... فکر کنه. از ترس بود یا از تعجب یا از ذوق نمی دونم ولی یادمه که جام رو ننوشیدم ...

 

... از وقتی که ما رو به دالان فرستاده بودند ازیالان چی بانو و یالان اوغلو خبری نداشتم. سرنوشت یالان چی بانو برایم قابل تصورتر بود. بویگ خان زندانی ویژه زنان داشت. اما چه به سر یالان اوغلو اومده بود. یالان اوغلو جوان تر از اونی بود که بتونم مرگش رو تصور کنم. سبیل های نرم و سیاهش من رو یاد جوونی ام می انداخت. سبیل هایی که به خاطر اونها به من می گفتن یالان خان سبیل. اون وقتها هنوز حاجی نشده بودم. سبیل توی قشقایی ها نشانی از اعتبار و قدرت بود. نشانی که به همراه بقیه سنتهای قشنگ به فراموش سپرده شده بود. وقتی نوجوون بودم پرچمی به زمینه سفید با عکس یه جنگجو که یه سبیل درشت و مشکی داشت رو برای خودم طراحی کرده بودم. هر وقت که به مشکلی برخورد می کردم که نیاز به عزم وجسارت بیشتر داشت، به اون پرجم نگاه می کردم. بی جهت نبود که این اواخر از جسارت وجودم نشانی نمی دیدم. خیلی وقت می شد که به اون پرچم قدرت نگاه نکرده بودم ...

 

... از جام بلند شدم. این یالان اوغلو بود که روبروی من ایستاده بود. امروز یالان اوغلو با هیکل چهار شونه و سبیل های قشنگش پرچم قدرت من بود ...

  قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *   

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 15:15  توسط حاج یالان خان  | 

  "ادامه سفرنامه حاج یالان خان قشقایی به مریخ"


... با دستای خسته پاهای مسیح خان رو مالش می دادم. مسیح خان نگاهی از لابلای کورسوی نور دالان به من انداخت و لبخندی زد. لبخندی شیرین توی لحظاتی تلخ. زندان بان ها و سربازهای زندان هر دو روز یه بار زندانی ها رو تنبیه شدید بدنی می کردن تا توی خلوت زندان فقط به درد جسمشون فکر کنن. لحظات بعد از تنبیه از اوقات خوش من توی زندان بود. چون دوستی ها، استقامت ها و همدردی ها دوباره رنگ و بوی زمینی به خودش می گرفت. مسیح خان از زندانی های قدیمی بویوگ خان بود. قدیمی تر از بقیه و در عین حال مقاوم تر و با روحیه تر. مسیح خان از دوستای درجه یک من توی دالان محسوب می شد. باهوش، بی کله، شوخ طبع، جدی، شجاع، محتاط، صبور و حساس، خلاصه اجتماع نقیضین بود. بعد از مراسم تنبیه، ما کنار هم می نشستیم و بعد از هر صدای ناله ای به هم لبخند می زدیم . هر صدای ناله نشانی از بودن بود ...

... توی لحظات تاریک و تلخ دالان یاد "یالانچی بانو" لحظه ای از من دور نمی شد. یاد خنده های قشنگی که شعر "منیم یاروم گولمگی گول دَن اورگنمیش" رو برام تداعی می کرد. یاد راه رفتنش که با هر قدمی که از روی زمین بر می داشت زمین انتظار برگشتن قدماشو داشت. یاد چشمایی که وقتی بسته می شد همه دنیا دراشو روی من می بست. یاد سکوت های بی انتهاش که همه سوالای دنیا رو به ذهن من مهمون می کرد. یاد دستای قشنگش، تنها دستایی که حالا می تونست مرهم دردای سنگین من باشه. چرا وقتی که پیشم بود اینا رو بهش نگفته بودم. چرا هیچ وقت نتونستم تو چشماش نگاه کنم و بگم بیشتر از همه عاشق های دنیا دوستت دارم. اشک حسرت توی چشمام موج می زد. لحظه ای به خودم اومدم. مرد که نباید گریه کنه ! ...  

... مسیح خان چند نفر رو مأمور کرد که مراقب باشن نگهبانای دالان متوجه تجمع ما نشن. این افراد جلوی در دالان کنار هم نشستن. مسیح خان شروع کرد به صحبت کردن. "دوستان، همه می دانیم که سرانجام این دالان تاریک چیزی به جز مرگ بی ارزش نیست. ما سال ها در پی سعادت خودمون و هم نوعانمون نبرد کردیم. از روزی که از روی زمین به امید ساختن یه دنیای آزاد و زیبا به مریخ اومدیم بیشتر از بیست سال می گذره. درسته که امروز دنیایی که اینجا داریم از وضعیتمون توی زمین هم بدتره اما من این پایان رو برای زندگی خودم نمی پسندم. تا به امروز زندانی های زیادی زیر شکنجه ها جونشون رو از دست دادن. خودمون هم که زنده موندیم فرق چندانی با مرده ها نداریم. امروز من می خوام به شما اعلام کنم که دیگه این وضعیت رو تحمل نخواهم کرد." زندانی ها عکس العمل های مختلفی داشتن. بعضی ها از ترس زندان بان ها به طرف در زندان نگاه می کردن و می لرزیدن. بعضی ها اونقد بی تفاوت به مسیح خان نگاه می کردن، انگارحرفای مسیح خان رو نشنیده بودن. بعضی ها هم که تعداشون خیلی کم بود، دستاشون رو گره کرده بودن. از این که زندانی هایی که در موقع ورود من به زندان اونقد ناامید بودن حالا داشتن حرف از شروعی دوباره می زدن خیلی خوشحال بودم ...

... یکی از سؤالایی که همیشه توی ذهن من می چرخید این بود که چه طور این زندان بان هایی که به ظاهر از خود قشقایی ها بودن اینقدر بی رحمانه با زندانی ها رفتار می کردن. یا چرا وقتی که زندانی ها با هم شعر "غریب و صنم " رو می خوندن، توی چشمای اونا اشکی دیده نمی شد. اصولاً کسی که وقتی داستان "غریب و صنم " به جایی می رسه که غریب بعد از سال ها از غربت برمیگرده و با جشن عروسی صنم روبرو می شه، گریه اش نگیره، قشقایی اصیل به حساب نمی یاد. من از جوانی عاشق اون بیت "سازی توتونگ صنم تورا اویونا.... من قوربانام قامتینه بویونا" بودم. یه روز از مسیح خان پرسیدم چرا این زندان بان ها با بقیه قشقایی ها متفاوت هستند. با نگاهی که توی اون می شد دید که از من داره ناامید می شه گفت که واقعاً متوجه نشدی؟!. گفتم مسیح خان جان ببخشید ولی من واقعاً متوجه نشدم. گفت که اشکال نداره تو به هر حال تونستی امید رو به دالان برگردونی. اگه به این زندان بان ها دقت کنی متوجه می شی که اونا دو تا مشخصه دارن که توی قشقایی های معمولی نمی تونی پیدا کنی. اول این که لُپاشون از پشت سر دیده می شه، دوم این که هیچ وقت لبخند نمی زنن. من اضافه کردم "و موقع خوندن داستان غریب و صنم گریه نمی کنن". گفت احسنت. گفتم پس اینا کی هستن؟. مسیح خان گفت اسمای مختلفی دارن ولی هیچ کدوم از این اسما به رسمیت شناخته نشدن. "خان کُپگی"، "خان سَوَن"، "خان یولداشی" و چند تا اسم مشابه. به هر حال اسمشون مهم نیست. مهم اینه که از اونهایی که از آدمیت بویی نبردن باید دوری کرد، مراقب خودت باش ...

... من (حاج یالان خان)، مسیح خان، حَیدرعلی خان، محمد خان و شیر خان به عنوان هسته مرکزی عملیات دالان انتخاب شدیم ...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 22:1  توسط حاج یالان خان  | 

  "ادامه سفرنامه حاج یالان خان قشقایی به مریخ"


...  نگهبان خشن چشمام رو باز کرد و من رو به ته دالان تاریک هل داد. سه روز بود که از زندان های انفرادی ما رو خارج کرده بودند. بیشتر از بوی متعفن دالان، بوی ناامیدی و خستگی آدما داشت منو کلافه می کرد. یاد روزی افتادم که با برادرم "قرداش قلی" توی باغ های سرسبز با پسرهای باغ های همسایه دعوامون شد. ما دو نفر بودیم و اونها حداقل 5 نفر بودن. نگاهی به برادرم کردم. اون همیشه نمونه کامل جسارت و شجاعت بود و هست.  ما می تونستیم فرار کنیم ولی در این صورت باید تا آخر عمرمون پیش خودمون و آشناها و غریبه ها سرافکنده می موندیم. اون موقع ها هنوز توی خون قشقایی ها تعداد گلوبول های شجاعت و آزادگی بیشتر از گلوبول های سفید و قرمز بود. نیم قدم پامون رو عقب گذاشتیم تا مسلط باشیم. قرداش قلی با "مَحَد خان" و من با "منصور" کشتی گرفتیم. بقیه رقبا هم با نگاه ها و "قیمچینمگ های" ما به عقب می رفتن و دوباره برمی گشتن. تا چند دقیقه دعوا همین حالت تعریف نشده رو داشت. قرداش قلی چند تا ضربه به مَحَد خان زد ...

...  توی دالان کسی بهم خوش آمد نگفت. از صدای آهسته نفساشون می شد فهمید که اشتیاقی به آشنایی با یه تازه وارد رو ندارن. دستم رو گذاشتم روی زخمی که به پهلوم داشتم. خیلی عمیق به نظر می رسید ولی به هر حال من زنده بودم. از وقتی که راه زنده بودن رو برام تنگ تر کرده بودن بیشتر زندگی رو حس می کردم. عین بچه گی ها که وقتی لباسای تنگ می پوشیدم خودم رو بیشتر حس می کردم و فکر می کردم بزرگ تر شدم. چشمام تازه داشت به نور کم دالان عادت می کرد. کم کم شبه های زندانی ها رو می دیدم. حدود 40 نفر توی دالان بودن. احتمالاً اونا هم منو می دیدن. حرفی برای گفتن نبود. ولی به یقین اونا برای من متأسف بودن و من برای اونا. یه گوشه خالی پیدا کردم و نشستم. خستگی من اونجا رو برام مثل یه تخت راحت کرده بود ...

...  چند روزی می شد که تونسته بودم با زندانی ها باب صحبت رو باز کنم. البته اونا فقط با من صحبت می کردن و با خودشون هیچ حرفی نمی زدن. شاید دیگه اعتقادی به صحبت کردن با هم نداشتن. نمی دونم از روی ناامیدی بود یا حرفاشون برای هم تکراری شده بود. من هم هر چی بهشون می گفتم جوابای کوتاهی رو می دادن. سؤالای من دور و بر این سؤالا بود که "اسمتون چیه؟"، "از کدوم طایفه هستید؟"، "چی شد که اینجوی شد؟" ،"چی کار می شده کرد؟". به غیر از جواب دو تا سؤال اول که برای زندانی های مختلف متفاوت بود. جواب سؤالای سوم و چهارم "نمی دونم" بود. از این جواب اطلاعات زیادی نمی شد استخراج کرد ولی می شد فهمید که توی بد دردسری افتادیم. می شد فهمید که همه افرادی که اینجان امیدی به آزادی ندارن. یاد حرف اون دوستی افتادم که یه روز می گفت آرزو دارم راننده تاکسی خط میدان آزادی تهران باشم و داد بزنم "آزادی" ...

  قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی *  قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *            

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 16:12  توسط حاج یالان خان  |