"ادامه سفرنامه حاج یالان خان قشقایی به مریخ"
... یالان اوغلو با چشمانی که از شادی برق می زد به من نگاه می کرد. از خوشحالی زبونم بند اومده بود. از روی صندلی بلند شدم. دستاش رو گرفتم و بازوهاش رو لمس کردم. اون دیگه بخشی از یک خیال شیرین در خوابی موهوم توی زندان تاریک نبود. نگاهی به چشمای سیاهش انداختم. گفتم «عزیز اوغولوم»، گفت «بابا جان». همدیگه رو بغل کردیم. از گونه هاش بوسیدم. اون هم همین طور. خم شد و دستم رو گرفت. دستام رو بوسید. بهم نگاهی انداخت و لبخندی زد.
- پسرم خیلی نگرانت بودم. اینجا چه اتفاقی افتاده؟
- من هم خیلی نگران شما و مادر بودم. اینجا بودنم هم قصه اش طولانیه.
- از مادرت خبری نداری؟
- نگران نباشید. ایشون هم جاشون خوبه. الان می یان اینجا.
... از خوشحالی نمی تونستم چیزی بگم. انگار ما از مهلکه نجات پیدا کرده بودیم ...
... دالان تنگ و تاریک بعد از احضار من دوباره رنگ و بوی ناامیدی، بی اعتمادی و نفاق به خودش گرفته بود. شیر خان نگاهی به جمع انداخت و با کنایه به مسیح خان گفت «این هم از این آقایی که اینقد تعریفش رو می کردی». سکوتی کرد و ادامه داد «از همون اولش هم نباید بهش اعتماد می کردیم. اون اصلا از ما نبود. اون چطور می تونست به ما وفادار باشه در حالی که ذره ای از دردهایی که ما کشیدیم رو نکشیده بود. اون نه جزو جنگجوهای آزادی خواه بود و نه جزو آزادی خواهان جنگ گریز. از همه اینها گذشته از اسمش مشخص بود که وجودی سراسر دروغ و نیرنگ داره. اون الان همه نقشه های ما رو می دونه. اگه بویوگ خان از قصد ما برای شورش و فرار از زندان آگاه بشه، همه ما رو می کشه. تازه ممکنه برای شکنجه بیشتر ما رو وادار کنه که هر روز پای سخنرانی های روزانه اون بشینیم.» مسیح خان که تا این لحظه حرفی نزده بود، داد زد «بسه دیگه، من حاضرم بمیرم ولی پای سخنرانی های احمقانه این آقا ننشینم». هیبت مسیح خان باعث شد شیر خان بحثش رو قطع کنه. محمد خان و حیدر علی خان هم نگاهی به شیر خان انداختند و با اشاره اون رو به سکوت دعوت کردند ...
... صدای پای یالانچی بانو رو که داشت از توی ایوان کاخی که ما توی اون بودیم به سمت ما می دوید رو شنیدم. قلبم لحظه ای ایستاد و بعد با سرعتی فرسایشی خون رو به رگهای من دووند. با هیجان به سمت درب کاخ دویدم. در آخرین لحظه ای که می خواستم از درب کاخ خارج بشم پای چپم به لبه قالی گیر کرد، نزدیک بود که جلوی در پهن شم روی زمین. با همین حالت بی تعادل به سرعت از درب کاخ خارج شدم. دستام رو باز کردم. بانو سرش رو گذاشت رو سینه ام و شروع کرد به گریه کردن. موهاش رو نوازش کردم و گفتم گریه نکن الان دیگه پیش هم هستیم. لحظه ای سرش رو بالا آورد و نفسی خیس کشید. سرش رو روی شونه ام گذاشت و دستاش رو دورم حلقه کرد. چقد دلم برای بوی موهای بانو تنگ شده بود ...
... یالان اوغلو به خدمتکارهای توی قصر گفت که ما رو تنها بذارن و ما رو دعوت کرد که بنشینیم. من نگاهی به اون انداختم و منتظر موندم تا داستان این قصر و خدمتکارها رو بشنوم. یالان اوغلو به سمت پنجره ای که در پشت سر ما قرار داشت رفت، پنجره رو بست و پرده های فیروزه ای رنگ رو کشید. «بابا جان من از روزی که شما و مادر در زندان بودید به دنبال راهی بودم که بتونم شما رو به اینجا بیارم. ببخشید که تا حالا طول کشید. روزی که زندانی ها رو از سلول های انفرادی به دالان می بردند. دلیر خان فرمانده نگهبان های بویوگ خان به نگهبان ها دستور داد تا از بین زندانی ها، چند جوان رو برای فرستادن به قصر بویوگ خان انتخاب کنند. دلیر خان من رو به همراه پنج نفر دیگه با دستبند به قصر بویوگ خان آوورد. وقتی وارد قصر شدیم بویوگ خان در حال برگزاری یک میهمانی تشریفاتی بزرگ بود. ما رو به گوشه ای از حیاط قصر هدایت کردند. ... نازبانو و فرنگیس با خنده های مستانه به سمت ما نزدیک شدند» ...
قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی * قشقایی *